لغت نامه دهخدا
شوربا چند خوری دست بگندمبا زن
که حلیم است برای دل و جان افکار.بسحاق اطعمه.چو ذوق حلیمش بمدرس نشاند
کتابی بجز نان و حلوا نخواند.ملاطغرا ( از آنندراج ).لبش از گفتن و پختن محک بود
همه جوش حلیم بی نمک بود.زلالی ( از آنندراج ).- حلیم پز ؛ کسی که پزنده حلیم است.
- حلیم پزی ؛ شغل و عمل حلیم پز.
- || دکان حلیم پز.
- امثال :
از هول حلیم توی دیگ نیفتی .
مگر سر حلیم روغن میری .
هم از شوربای قم ماند هم از حلیم کاشان .
حلیم. [ ح َ ] ( اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی.