شل

لغت نامه دهخدا

شل. [ ش َل ل ] ( ع مص ) راندن و دفع نمودن چیزی را. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). راندن شتران را و دفع نمودن. ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). راندن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( المصادر زوزنی ). || سبک دوختن جامه را. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). جامه سبک دوختن. ( المصادر زوزنی ). || باریدن چشم اشک خود را و فروریختن آنرا. || تباه شدن دست کسی و خشکیدن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). و کذا شلت یده ( مجهولاً ). و درباره کسی که خوب تیر اندازد و نیک نیزه زند، گویند: لا شل عشرک ( ای اصابعک )؛ تباه مباد ده انگشت تو. ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ). || ( ص ) بمعنی دست و پای از کار افتاده استعمال میشود و کلمه در اصل به تشدید لام است که مصدر «شلت یده » از باب «علم » و بمعنی از کار افتادن دست و پای باشد و چنین دستی را شلاء و صاحب آنرا اشل گویند؛ولی این استعمال در شعر فارسی نیز هست :
پای اقبال جهان سوی بداندیش تو لنگ
دست آسیب فلک سوی نکوخواه تو شل.انوری.برو شیر درنده باش ای دغل
مینداز خود را چو روباه شل.سعدی.( از نشریه دانشکده ادبیات تبریز سال اول شماره 6-7 ). رجوع به ماده شل ( مأخوذ از عربی ) شود.
شل. [ ش َ / ش َل ل ] ( از ع ، ص ) کسی که با دست نمیتواند چیزی را بگیرد، مانند کسی که دست او افلیج شده و در اراده و اختیار وی نباشد. شیشله. ( ناظم الاطباء ). کسی که دست و پای او حرکت نتواند کرد. ( غیاث ). آنکه از پای لنگد. آنکه دست یا پای او تباه شده است. لنگ. اعرج. آنکه لنگد. چلاق اعم از پای یا دست. بجای اشل عربی و بابودن ، شدن و کردن صرف شود و مصدر جعلی آن شلیدن است. ( یادداشت مؤلف ). اکسح. ( منتهی الارب ) :
همه کر و همه کور و همه شل و همه گول.قریع احول ( از فرهنگ اسدی ).به یک پای لنگ و به یک دست شل
به یک چشم کور و به یک چشم کاژ.معروفی.مدار دست گزافه به پیش این سفله
که دست بازنیابی مگر شکسته و شل.ناصرخسرو.پای دور فلک و دست قضا
لنگ در تربیت خصمت و شل.انوری.چون که دارد از خریداریش ننگ
خود کند بیمار و شل و کور و لنگ.مولوی.

فرهنگ معین

( ~. ) [ ع . ] (ص . ) کسی که دست یا پایش ناقص باشد.
(شُ ) (ص . )۱ - نرم . ۲ - وارفته . ۳ - سست . ۴ - آبکی . ، ~ کن سفت کن درآوردن کنایه از: دستورهای متضاد دادن یا اعمال متناقض کردن .
(ش ) (اِ. ) نیزة کوتاه .
(شَ ) (اِ. ) پوست نازک رنگینی که در میان درز کفش و موزه و یراق زین اسب نهاده بدوزند به جهت خوش آیندگی .
(شَ ) (اِ. ) ران ، ران انسان یا حیوان .

فرهنگ عمید

ران، ران انسان یا حیوان.
ویژگی کسی که پا یا دستش معیوب و از کار افتاده باشد: برو شیر درنده باش ای دغل / مینداز خود را چو روباه شل (سعدی۱: ۸۸ ).
نیزۀ کوتاه، زوبین.
۱. نرم، سست.
۲. آبکی.
۳. ویژگی شخص سست، ضعیف، تنبل.

فرهنگ فارسی

نرم، سست، آبکی، شخص سست وضعیف وتنبل، کسی که دستش معیوب وازکارافتاده باشد
( صفت ) کسی که دست ( یا پایش ) معیوب و از کار افتاده باشد .
نام شهری از محال مغان .

فرهنگستان زبان و ادب

{sapling} [مهندسی منابع طبیعی- محیط زیست و جنگل] نهال کوچک و جوانی با ارتفاع کمتر از دو متر و فاقد تنه به گونه ای که سراسر ساقۀ آن تا خاک دارای شاخه باشد

دانشنامه عمومی

شل (فیلم). شل ( انگلیسی: Shell ) فیلمی در ژانر درام است که در سال ۲۰۱۲ منتشر شد.
داستان درباره "شل" دختری است که به همراه پدر خود "پیت" در پمپ بنزینی دور افتاده در ارتفاعات اسکاتلند زندگی می کنند. آنها تلاش می کنند با یک عشق ناممکن مقابله کنند و. . .

ویکی واژه

molle
کسی که دست یا پایش ناقص باشد.
نرم.
وارفته.
سست.
آبکی. ؛ ~ کن سفت کن درآوردن کنایه از: دستورهای متضاد دادن یا اعمال متناقض کردن.
نیزة کوتاه.
ران، ران انسان یا حیوان.
پوست نازک رنگینی که در میان درز کفش و موزه و یراق زین اسب نهاده بدوزند به جهت خوش آیندگی.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم