لغت نامه دهخدا
بدو گفت کاموس چندین مدم
به نیروی این رشته شصت خم.فردوسی.همی رشته خوانی کمند مرا
ببینی کنون تنگ بند مرا.فردوسی.بمالید شادان به چیزی تنش
یکی رشته بنهاد بر گردنش [ گردن اسب ].فردوسی.گر همی فرعون قومی سَحَره پیش آرد
رسن و رشته جنبنده به مار انگارد.منوچهری.زین بیشتر منال که عمرت گذشته شد
کوتاه گشت رشته تو کوتاه کن مقال.ناصرخسرو.به جانم رشته ای لهو و لعب را
توانم دادی از لذت شنیدن.ناصرخسرو.سخن کوتاه ازین مطلب گذشتیم
سر این رشته را باید بریدن.ناصرخسرو.ترا که رشته ایمان ز هم گسست امروز
سحاء و خط امان از چه می کنی فردا.خاقانی.چو عیسی که غربت کند سوی بالا
به جز سوزنش رشته تابی ندارد.خاقانی.یکتا شده ست رشته شادی به عهد تو
الحمدللَّه ارچه که یکتاست محکم است.ظهیر فاریابی.کس به این رشته گرچه راست نرفت
راستی در میان ماست نرفت.نظامی.چون آخر رشته این گره بود
این رشته نه رشته پنبه به بود.نظامی.در آن مینوی میناگون چمیدند
فلک را رشته در مینا کشیدند.نظامی.نه زین رشته سر می توان تافتن
نه سررشته را می توان یافتن.نظامی.- امثال :
رشته تا یکتاست آنرا زور زالی بگسلد
چون دوتا شد عاجز آید از شکستن زال زر.