لغت نامه دهخدا
گر خاک پای دوست خداوند شوق را
در دیدگان کشند جلای بصر بود.سعدی.- روغن جلا ؛ از تربانتین و پاره چیزهای دیگر کنند.
جلأ. [ ج َل ْءْ ] ( ع مص ) کشتی گرفتن و انداختن مرد را بر زمین. ( از اقرب الموارد ). || انداختن جامه را. ( ازاقرب الموارد ) : جَلَاءَ بثوبه ؛ انداخت جامه را. ( منتهی الارب ). رجوع به جلاء و جلاءة شود.