لغت نامه دهخدا
ز کوه اندرآمد کلاغی سیاه
دو چشمش بکند اندر آن خوابگاه.فردوسی.هر کرا رهبری کلاغ کند
بی گمان دل بدخمه داغ کند.عنصری ( ازحاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ).ای گرفته کاغ کاغ از خشم ما همچون کلاغ
کوه و بیشه جای کرده چون کلاغ و کاغ کاغ.عسجدی.چو شاخ خیزران باریک ماری
کلاغی در میان مرغزاری.( ویس و رامین ).از کلاغ آموز پیش از صبحدم برخاستن
کزحریصی همچو خوکی تندرست و ناتوان.سنائی.امیری را که بر قصرش هزاران پاسبان بودند
تو اکنون بر سر گورش کلاغی پاسبان بینی.