لغت نامه دهخدا
جوینده را نویدی خواهنده را امیدی
درمانده را نجاتی درویش را نوائی.فرخی.توئی گفت از ایزد دلم را امید
هم از بخت تو فرخی را نوید.اسدی.به گوش هوش من آمد ندای اهل بهشت
نصیب نفس من آمد نوید ملک بقا.خاقانی.برگ زرد ریش و آن موی سپید
بهر عقل پخته می آرد نوید.مولوی.به مطربان صبوحی دهیم جامه چاک
بدین نوید که باد سحرگهی آورد.حافظ.بیا که رایت منصور پادشاه رسید
نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید.حافظ. || وعد. وعده. ( یادداشت مؤلف ) : نویدی است که داده اید به برانگیختن و ثواب دادن بر طاعت و عقوبت کردن بر معصیت. ( تفسیر کمبریج ، بنیاد، ج 1 ص 135 ). نوید خدای تعالی حق است برانگیختن و شمار کردن بر شما. ( تفسیر کمبریج ، بنیاد، ج 1 ص 608 ). || وعده دادن بود بخیر. ( حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ). چنان باشد که کسی را به امید کنند. ( لغت فرس ص 117 ). امیدوارگردانیدن و وعده کردن به خدمات دیوانی و کارهای بزرگ و با نفع و فائده. ( برهان قاطع ). وعده به کارهای بزرگ با نفع و سودمند. ( ناظم الاطباء ). وعده نیک. ( فرهنگ فارسی معین ). وعده خوش :
به چیزی که دادی دلم را نوید
همی بازخواهد نویدم امید.فردوسی.از لب تو مرمرا هزار نوید است
وز سر زلفت هزار گونه زلیفن.فرخی.شیرین تر از امیدی وندر دلم نویدی
نیکوتر از هوائی وندر دلم هوائی.فرخی.گفتی بجانب تو فرستم نوید قتل
تا زنده باشم از تو همین بس نوید من.آصفی ( از آنندراج ).- نوید و خرام ؛ وعده و ایفاء وعد. وعده کردن و به وعده وفا کردن. و رجوع به خرام شود :
بگویش که من با نوید وخرام
بگسترد خواهم یکی تازه دام.فردوسی.بدو باشد ایرانیان را امید
از او پهلوان را خرام و نوید.فردوسی.