لغت نامه دهخدا
کسی کش مار شیبا برجگر زد
ورا تریاق سازد نی طبرزد.( ویس و رامین ).سر دیوار او پر مار شیبا
جهان از زخم آنها ناشکیبا.( ویس و رامین ).کنون بِپْسیچ تا تیمار بینی
جدائی را چو شیبا مار بینی.( ویس و رامین ).وکیل و قاضیم اندر گذر کمین کرده است
بکف قباله دعوی چو مار شیبائی .حافظ.|| شیفته و دیوانه که افسون نپذیرد. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). || آشکار. هویدا. ظاهر. || زر و طلا. ( ناظم الاطباء ).