لغت نامه دهخدا
سپهبدش را گفت [ خاقان چین ] فردا پگاه
بخواه از همه پادشاهی سپاه.دقیقی.ببود آن شب و بامدادن پگاه
گرانمایگان برگرفتند راه.فردوسی.چو شب روز شد بامدادان پگاه
تبیره برآمد ز درگاه شاه.فردوسی.ببود آن شب و بامداد پگاه
بپرسش بیامد بدرگاه شاه.فردوسی.همی گفتم از بامداد پگاه
بپوزش بیایم بر تو براه.فردوسی.چو شب روز شد بامداد پگاه
بفرمود تا بازگردد سپاه.فردوسی.بخسپ امشب و بامداد پگاه
برو تا به ایوان او بی سپاه.فردوسی.ببود آن شب و بامداد پگاه
چو خورشید بنمود زرین کلاه...فردوسی.بخفت آن شب و بامداد پگاه
بیامد بدرگاه بیمر سپاه.فردوسی.ببود آن شب و بامداد پگاه
ز ایوان بیامد بنزدیک شاه.فردوسی.ببود آن شب و بامدادان پگاه
به آرام بر تخت بنشست شاه.فردوسی.بفرزند گفت ای گزین سپاه
مکن جنگ تا بامداد پگاه.فردوسی.دگر روز هم بامداد پگاه
بخوان برمی آورد و بنشست شاه.فردوسی.بمیدان شدی بامداد پگاه
برفتی کسی کو بدی دادخواه.فردوسی.سپیده دمان مرد با مهر شاه
بر مؤبدان مؤبد آمد پگاه.فردوسی.دگرروز گرسیوز آمد پگاه
بیاورد با هدیه پیغام شاه.فردوسی.چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه
نشست از بر تخت پیروز شاه.فردوسی.شبی با سیاوش چنین گفت شاه
که فردا بسازیم هر دو پگاه
ابا گوی و چوگان به میدان شویم
زمانی بتازیم و خندان شویم.فردوسی.چنان بد که یک روز موبد پگاه
بیامد بنزدیک آن نیک خواه فردوسی.چواز خواب بیدار گشتی پگاه
همی تاخت باید به آئین شاه.فردوسی.چنین داد پاسخ که فردا پگاه
بکوه هماون رسند آن سپاه.فردوسی.