لغت نامه دهخدا
شبانش همی گوشت جوشد بشیر
خود او نان ارزن خورد بی پنیر.فردوسی.بدو گفت لختی پنیر کهن
ابا مغز بادام بریان بکن.فردوسی.بکن مغز بادام بریان وگرم
پنیر کهن ساز با نان نرم.فردوسی.که از تو پنیر کهن خواستم
زبان را بخواهش بیاراستم.فردوسی.خریدی گر او را بدانگی پنیر
بدی با من امروز چو شهد و شیر.فردوسی.که چو موشان نخورد خواهم من
زهر داروی تو به بوی پنیر.ناصرخسرو.خوش خوش فرود خواهد خوردنت روزگار
موش زمانه را توئی ای بی خرد پنیر.ناصرخسرو.اگر عامه بد گویدم ز آن چه باک
رها کرده ام پیش موشان پنیر.ناصرخسرو.قیمت و عزت کافور شکسته نشود
گر ز کافور به آمدبسوی موش پنیر.ناصرخسرو.هست آسمان چو سفره و خورشید قرص او
انجم چو گوز و مه چو پنیر اندر آسمان.سوزنی.به یمینت چه بود کشکنه و بورانی
به یسارت چه بود نان و پنیر و ریچار.بسحاق اطعمه. || مغز سر درخت خرما.جمار. رجوع به پنیر خرما شود.
- پنیر خشک ؛ ماده بیاض البیضی که جزو عمده شیر است.
- پنیر کردن طفل شیر را ؛ قی کردن طفل شیر بسته و کلچیده را.