همخوان

لغت نامه دهخدا

هم خوان. [ هََ خوا / خا ] ( ص مرکب ) هم سفره. ( یادداشت مؤلف ) :
بر او زآن شگفت آفرین خوان شدند
به خوردن نشستند و هم خوان شدند.اسدی.هم خوان تو گر خلیفه نام است
چون از تو خوردترا غلام است.نظامی.چو هم خوان خضری بر این طرف جوی
به هفتادوهفت آب لب را بشوی.نظامی.چه جای عزلت و ملک است کآنجا ساخت همت خوان
که عنقا مور خان گشت و سلیمان مرد هم خوانش.خاقانی.

فرهنگ فارسی

هم سفره

فرهنگستان زبان و ادب

{consistent} [رایانه و فنّاوری اطلاعات] سامانه ای که اجزای آن با یکدیگر همخوانی یا سازگاری داشته باشد متـ . سازگار
{consonant} [زبان شناسی] آوایی که در تولید آن نوعی مانع در مسیر جریان هوا ایجاد شود متـ . صامت
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم