لغت نامه دهخدا
ز ترکان ز صد مرد ده رسته بود
وز آن ده که بد رسته هم خسته بود.اسدی.ز بد رسته بد شاه زابلستان
ز تدبیر آن دختر دلستان.اسدی.جز آنرا مدان رسته از بند آتش
که کردار درخورد گفتار دارد.ناصرخسرو.یوسف رسته ز دلو ماند چو یونس به حوت
صبحدم از هیبتش حوت بیفکند ناب.خاقانی.رسته چون یوسف ز چاه ودلو و پیشش ابر و صبح
گوهر از الماس و مشک از پرنیان افشانده اند.خاقانی.چشم فلک فارغ ازین جستجوی
گوش زمین رسته ازین گفتگوی.نظامی.در حاجت از خلق بربسته به
ز دربانی آدمی رسته به.نظامی.در مثل تاهر کسی گوید که فال نیک و بد
رسته دارد چون گیا را بر گیا دارد ممر
فال کردم دست بدخواهانْش زیر سنگ باد
راست چون دستی که سنگ آسیا دارد زبر.سوزنی.- از جهان رسته ؛ وارسته. بی اعتنا به جهان و زخارف جهان :
اگر در جهان از جهان رسته ایست
در از خلق بر خویشتن بسته ایست.سعدی.- رستگان ؛ ج ِ رسته. ( ناظم الاطباء ). وارهیدگان. آزادشدگان. ( یادداشت مؤلف ) :
بر او [ رستم ] آفرین کرد گودرز و گیو
که ای نامبردار سالار نیو
ز درد و غمان رستگان توایم
به ایران کمربستگان توایم.فردوسی. || آزاد. ( ناظم الاطباء ). || کسی که در ظاهر و باطن آلودگی و گرفتاری نداشته باشد. ( از برهان ). || وارستگی از آلودگی دنیا. ( لغت محلی شوشتر ).
- وارسته ؛ بی اعتنا به دنیا و مال دنیا. آنکه به ظاهر و جاه و مقام دنیوی پشت پا زده باشد. ( از یادداشت مؤلف ). و رجوع به ماده وارسته در جای خود شود.