لغت نامه دهخدا
براهام گفت ای نبرده سوار
همی رنجه داری مرا خوارخوار
بخسبی و چیزت بدزدد کسی
از این در مرا رنجه داری بسی
بخانه درآی ار جهان تنگ شد
همه کار بی برگ و بی رنگ شد
به پیمان که چیزی نخواهی ز من
ندارم بمرگ آبچین و کفن.فردوسی.بپوشم [مرا] به آیین به جامه ی ْ عجم
کفن وآبچین ده ز کافور نم.اسدی.و آن را به عربی مرشحه و مرشف ( ربنجنی ) و قطیفه گویند.