لغت نامه دهخدا
موسیا آداب دانان دیگرند
سوخته جان و روانان دیگرند.مولوی.هیچ ترتیبی و آدابی مجو
هرچه میخواهد دل تنگت بگو.مولوی.- آداب فاضله ؛ اخلاق ستوده. محاسن.
( ادآب ) ادآب. [ اِدْ ] ( ع مص ) اِدآب در عمل ؛ مانده شدن از کار. || رنج دیدن. || در رنج انداختن. رنجانیدن. || مانده کردن. مانده گردانیدن. اِتعاب. اعیاء.
اداب. [ اُ ] ( ع اِ ) ذکر. ( مهذب الاسماء ).
اداب. [ اُدْ دا ] ( ع اِ ) سوسن. ( مهذب الاسماء ).
ادأب. [ اَ ءَ ] ( ع ن تف ) نعت تفضیلی از دأب : مارأیت رجلاًادأب سواکاً و هو صائم من عمر. ( الکنی للدولابی ).