برحسب

لغت نامه دهخدا

برحسب. [ ب َ ح َ ] ( حرف اضافه مرکب ) ( از: بر + حسب ) موافق. بروفق.
- برحسب آرزو ؛ مطابق و موافق آن :
شکر خدا که از مدد بخت کارساز
برحسب آرزوست همه کار و بار دوست.حافظ.- برحسب اتفاق ؛ اتفاقاً. قضا را. ( ناظم الاطباء ).
- برحسب دلخواه ؛ یعنی بر وفق آرزوی دل. ( آنندراج ) :
شد آن فتح برحسب دلخواه نیز
زن و مردش آمد غلام و کنیز.هاتفی ( آنندراج ).- برحسب ظاهر ؛ ظاهراً.

فرهنگ فارسی

موافق بر وفق .
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم