لغت نامه دهخدا
مظلومم و خیزد از تو انصافم
بیمارم و باشداز تو درمانم.مسعودسعد.عالم از انصاف تو شاد است شاد
شاد باش ای شاه عالم شاد باش.مسعودسعد.اما طراوت خلافت بجمال انصاف و کمال معدلت باز بسته است. ( کلیله و دمنه ). اما چون صورت انصاف نقاب حسد از جمال بگشاید. ( کلیله و دمنه ).
یأجوج ظلم بینم جز رای روشن او
از بهر سد انصاف اسکندری ندارم.خاقانی.مردم ای خاقانی اهریمن شدند از چشم و ظلم
در عدم نه روی کآنجا بینی انصاف و رضا.خاقانی.اگرچه ز انصاف با دشمن و دوست
دم مدح رانم سر ذم ندارم.خاقانی.زین هفت رصد بیفکنم بار
کانصاف تو دیده بان ببینم.خاقانی.رسم ستم نیست جهان یافتن
ملک به انصاف توان یافتن.نظامی.همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری.( گلستان ).- انصاف جستن ؛ عدل کردن. ( یادداشت مؤلف ) : همچنان بر عادت میان زنان انصاف جستی [پیغمبراسلام ]. ( مجمل التواریخ ).
- || داد خواستن :
همه عالم انصاف جویند و ندْهند
از این جا کس انصاف یابی نبیند.خاقانی.- انصاف جوی ؛ دادخواه :
سایه یزدان تویی و آفتاب ملک تو
خلق یزدان از تواَند انصاف جوی و دادیاب.