( آموده ) آموده. [ دَ / دِ ] ( ن مف ) آراسته. متحلی : بخوی خوش آموده بِه ْ گوهرم بر این زیستم هم بر این بگذرم.نظامی.رجوع به آمای و آمود و آمودن شود. || پرکرده. انباشته. ( از برهان ). مندرج.
( آموده ) ۱. ساخته. ۲. آراسته: دو خرگه داشتی خسرو مهیا / برآموده به گوهر چون ثریا (نظامی۲: ۲۸۵ ). ۳. به رشته کشیده شده.
فرهنگ فارسی
( آموده ) ( اسم ) آراسته مزین متحلی .
ویکی واژه
(قدیم): آراسته، آراسته شده. مزین، زینت یافته. آموده ممکن است در زبان معیار باستان به سه بخش آ - مَو - دِ قابل تجزیه باشد. یکی از تأثیرات نامحسوس صفات جانوران بر زندگی و زبان بشر، گربه یا صدای گربه بوده که در کلماتی چون موبد، مولوی و در اصطلاح اخیر «آموده» لحاظ شده است. آمَوده باید تصحیف شده «آمَئودِ» یعنی ملتمس مانند گربه باید باشد. میو یا میومیو در دنیای باستان بصورت مَئو یا مَئومَئو تلفظ میشده است.