لغت نامه دهخدا احماض. [ اِ ] ( ع مص ) ترش مَزه گردانیدن. ترشانیدن. || احماض ارض ؛ حمض ناک گردیدن زمین. || احماض اِبل ؛ گیاه شور خوردن شتران. || گیاه شور چرانیدن شتر. || شور و ترش شدن. || بازگردانیدن کسی را از کاری. ( منتهی الارب ). || مزاح کردن. خوشمزگی کردن. مزاح و خوش طبعی کردن.لطیفه گفتن : گاه گاه احماضی رفتی. ( کلیله و دمنه ).
فرهنگ معین ( اِ ) [ ع . ] (مص ل . ) ۱ - از حالی به حال دیگر گشتن . ۲ - شوخی و مزاح کردن . ۳ - از جدیّت به سستی گراییدن .