لغت نامه دهخدا
جائی که هزار عرش یک خار خس است
مشتی سارخک ار نباشد چه شود.عطار.ز آتش رویش چو یک اخگر بصحرا اوفتاد
هر دو عالم همچو سارخکی از آن اخگر بسوخت.عطار.جائی که پیلان را پهلو بهم سایند سارخکی
چند فروشوند باکی نبود. ( تذکرة الاولیاء ).
به پیش آفتاب نامبردار
چه سارخک و چه پیل آید پدیدار
نه خود پیلی وگر خود پیل گیری
چو نمرودی بسارخکی بمیری.عطار ( اسرارنامه از جهانگیری ، انجمن آرا، آنندراج ).نیم سارخکی چو در نمرود شد
مغز او سرگشته ، دل پردودشد.عطار ( از رشیدی ).کرد روزی چند سارخکی قرار
بر درختی بس قوی یعنی چنار.
( مصیبت نامه چ نورانی وصال ص 161 ). رجوع به سارشک شود.
سارخک. [ خ َ ] ( اِ ) مؤلف برهان آرد: بعضی بکسر ثالث و سکون خای نقطه دار گفته اند بمعنی نیش پشه و کنه. ( برهان ). وظاهراً اصل همان سارخک ( مذکور در ماده قبل ) است.