خموشیدن

مترادف‌ها

خاموش شدن، فروکش کردن

متضادها

روشن شدن، شعله‌ور شدن

لغت نامه دهخدا

خموشیدن. [ خ َ دَ ] ( مص ) سکوت داشتن. خاموش بودن. ساکت شدن. حرف نزدن. || فرومردن چراغ. ( ناظم الاطباء ).

جمله سازی با خموشیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 وقتی شعله‌های آتش در آن شب بسیار سرد زمستانی کم‌کم شروع به خموشیدن کردند، همه در سکوت مطلق نشستند تا صدای برخورد قطرات برف را بشنوند.

💡 پس از گذشت چندین سال از آن جنگ خونین، سرانجام خشم و خروش مردم در آن منطقه آرام گرفت و همه چیز شروع به خموشیدن کرد.

💡 او سعی داشت تمام احساسات سوزان خود را در اعماق قلبش دفن کند تا دوباره مانند شعله‌ای که در حال خموشیدن است، کاملاً آرام گیرد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران