شبنک
مترادفها
شبنم، قطره
متضادها
خشکی
لغت نامه دهخدا
شبنک. [ ش َ ن َ ] ( اِ ) نوعی از بازی باشد و آن چنان است که بر یک پای بجهند و لگد بر پشت و پهلوی هم زنند. ( برهان ).
شبنم، قطره
خشکی
شبنک. [ ش َ ن َ ] ( اِ ) نوعی از بازی باشد و آن چنان است که بر یک پای بجهند و لگد بر پشت و پهلوی هم زنند. ( برهان ).