لغت نامه دهخدا
عکبری. [ ع ُ ب َ را] ( اِخ ) دهی است و نسبت بدان عُکَبراوی و عُکبَروی آید. ( منتهی الارب ). دهی است و نسبت بدان عکبراوی و عُکَبری شود. ( از اقرب الموارد ). رجوع به عکبرا شود.
عکبری. [ ع ُ ب َ ] ( ص نسبی ) منسوب به عکبرا، که شهرکی است بر دجله ده فرسنگ بالاتر از بغداد. ( از اللباب فی تهذیب الانساب ). و رجوع به عکبرا شود.
عکبری. [ ع ُ ب َ ] ( اِخ ) عبدالجباربن عبدالخالق بن محمد، مکنی به ابومحمد و مشهور به جلال الدین. مفسر و از فقیهان حنبلی بود. به سال 619 هَ. ق. در بغداد متولد شد و مدتی در المستنصریه تدریس کرد و مدتی نیز نزد بدرالدین صاحب موصل بسربرد و به سال 681 هَ. ق. در بغداد درگذشت. او راست: تفسیرالقرآن، در هشت مجلد. المقدمة فی اصول الفقه و ایقاظ الوعاظ. ( از الاعلام زرکلی از شذرات الذهب ).
عکبری. [ ع ُ ب َ ] ( اِخ ) عبداﷲبن حسین بن عبداﷲ عکبری بغدادی، مکنی به ابوالبقاء و ملقب به محب الدین. دانشمند و ادیب و لغوی قرن ششم و هفتم هجری. رجوع به ابوالبقاء ( محب الدین... )و مآخذ ذیل شود: الاعلام زرکلی ج 4، نکت الهمیان، الوفیات، بغیة الوعاة و آداب اللغةالعربیه جرجی زیدان.
عکبری. [ ع ُ ب َ ] ( اِخ ) عبدالواحدبن علی اسدی عکبری، مشهور به ابن برهان و مکنی به ابوالقاسم. ادیب و نسب دان و از اهالی بغداد بود، و پیش از اینکه به علم نحوبپردازد منجم بوده است. او راست: الاختیار، در فقه. و اصول اللغة، و اللمع در نحو. عکبری در سن بیش از هشتاد سالگی به سال 456 هَ. ق. درگذشت. ( از الاعلام زرکلی از فوات الوفیات و شذرات الذهب و بغیةالوعاة ).
عکبری. [ ع ُ ب َ] ( اِخ ) عقیل بن محمد عکبری، مکنی به ابوالحسن. شاعرقرن چهارم هجری. رجوع به عقیل ( ابن محمد... ) شود.
عکبری. [ ع ُ ب َ ] ( اِخ ) علی بن حسین بن احمد. فقیه قرن پنجم هجری. رجوع به علی عکبری شود.
عکبری. [ ع ُ ب َ ] ( اِخ ) عمربن ابراهیم بن عبداﷲ. فقیه قرن چهارم هجری. رجوع به عمر عکبری شود.