لغت نامه دهخدا
پیچمان. [ چ ِ ] ( اِمص ) پیچیدگی. ( آنندراج ):
تبارک اﷲ ازین گردش آفرین قلمت
که برده آب رخ پیچمان طره حور.طالب آملی.- خوش پیچمان؛ با پیچیدگی زیبا:
تو گر خوش پیچمانی غارت دلها توانی کرد
چه مطلب همچو گل دستار اوغانی بسرپیچی.زکی ندیم.
پیچمان. ( اِخ ) نام مردی متخصص تاریخ فینیقیه. رجوع به ایران باستان ج 1 ص 61 شود.