لغت نامه دهخدا
مذیل. [ م َ ] ( ع ص ) بسیار تفته و بی قرار. ( منتهی الارب ). مریضی که قرار و آرام ندارد و ضعیف است. ( از اقرب الموارد ). رجوع به مذل و مذال شود. || فاش کننده راز. ( منتهی الارب ). مفشی سر. ( اقرب الموارد ). رجوع به مذل شود. || سست. ( منتهی الارب ): مذل رجله؛ خدرت و فی الاساس: امذلت مفاصله امذالاً؛ فترت. || سمیح. بخشنده. ( از اقرب الموارد ). رجوع به مذل و مذال شود. || ( اِ ) نرم آهن. ( منتهی الارب ) ( از متن اللغة ). حدیدالانثی. ( اقرب الموارد ).
مذیل. [ م ُ ذَی ْ ی َ] ( ع ص ) درازدامن: رداء مذیل؛ چادر درازدامان. ( از منتهی الارب ). با دامن بلند. ( یادداشت مؤلف ). طویل الذیل. ( اقرب الموارد ) ( از متن اللغة ). || کتاب ذیل و تذییل نوشته. ( یادداشت مؤلف ). کتابی که اضافی بر آنچه در متن دارد مطالبی در ذیلش نوشته شده باشد. ( از اقرب الموارد ). ذیل نبشته. || آنکه در بادروزه دارد خود را. ( منتهی الارب ). بادروزه پوش. بذاله پوش. ( یادداشت مؤلف ). || آنکه کار نفس خود، خود کند. ( از منتهی الارب ). آنکه خود کار خود کند نه خادمی و خادمه ای. ( یادداشت مؤلف ). متبذل. ( اقرب الموارد ) ( متن اللغة ). مُذیل. متذیل. ( متن اللغة ).