قلخ
لغت نامه دهخدا
قلخ. [ ق َ ] ( ع مص ) بانگ کردن گشن. || زدن چیزی خشک را بر چیزی خشک. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). || برکندن. ( منتهی الارب ): قلخ الشجرة؛ قلعها. ( اقرب الموارد ). || بند آوردن شتر بانگ خود را: قلخ البعیر هدیره قلخاً، قطعه. ( اقرب الموارد ). رجوع به قلیخ شود.
قلخ. [ ق َ ل َ ] ( ع ص ) خر سالخورده. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). || گشن تیزشهوت. ( منتهی الارب ). الفحل الهائج. ( اقرب الموارد ). || نی میان کاواک. ( منتهی الارب ). قصب اجوف. || بزرگ سر. ( اقرب الموارد ).
جمله سازی با قلخ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 در حین اجرای آن حرکت نمایشی بسیار پیچیده، ورزشکار دچار یک قلخ کوچک شد که باعث از دست رفتن امتیاز او گشت.
💡 او در هنگام صحبت کردن درباره مسائل حساس سیاسی، دچار یک قلخ لفظی شد که باعث سوءتفاهم زیادی میان شنوندگان گردید.
💡 اگر در محاسبات مالی شرکت دچار یک قلخ کوچک شوید، ممکن است در درازمدت با مشکلات حسابداری جدی مواجه شوید.