لغت نامه دهخدا
سپیدسار. [ س َ / س ِ ]( ص مرکب ) سپیدسر. پیر. پیرمرد. سپیدمو:
این آسیا دوان و در او من نشسته پست
ایدون سپیدسار درین آسیا شدم.ناصرخسرو.و رجوع به سپیدسر شود.
سپیدسار. [ س َ / س ِ ]( ص مرکب ) سپیدسر. پیر. پیرمرد. سپیدمو:
این آسیا دوان و در او من نشسته پست
ایدون سپیدسار درین آسیا شدم.ناصرخسرو.و رجوع به سپیدسر شود.
آن که از پیری موهای سرش سفید شده، سرسپید، سفیدمو: واین آسیا دوان و دراو من نشسته پست / ایدون سپیدسار دراین آسیا شدم (ناصرخسرو: ۱۳۸ ).
سفیدمو، آنکه ازپیری موهای سرش سفیدشده است
( صفت ) آنکه دارای سر سفید باشد مقابل سیه سر سیه سار.