لغت نامه دهخدا
دلوق. [ دَ ] ( ع ص ) اسب استوارخلقت سخت دونده که به یکباره و بناگاه برسد. ج، دُلُق. ( منتهی الارب ). واحد دلق، و آن اسبانی هستند که پی درپی وپشت سرهم خارج شوند. ( از اقرب الموارد ). || شتر ماده دندان ریخته از پیری. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). ج، دُلُق. ( اقرب الموارد ). || سیف دلوق؛ شمشیر که به آسانی از نیام برآید. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). دالق. رجوع به دالق شود. || حمله شدید. ( از اقرب الموارد ).
دلوق. [ دُ ] ( ع مص ) شمشیر از نیام بیرون آمدن. ( المصادر زوزنی ). خارج شدن شمشیر از نیام به خودی خود، بدون آنکه آنرا بیرون کشند. ( از اقرب الموارد ). دلق. رجوع به دلق شود. || شمشیر از نیام بیرون کشیدن. ( المصادر زوزنی ). || خارج شدن اسبان در پی هم، و دراین صورت آنها را دُلق گویند. ( از اقرب الموارد ).