اعقم

متضادها

بارور، زاینده، حاصل‌خیز

لغت نامه دهخدا

اعقم. [ اَ ق َ ] ( ع ن تف ) عقیم تر. نازاتر. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- امثال:
اعقم من بغلة؛ بمعنای اعقر من بغلة. ( از یادداشتهای مؤلف ).

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران