یکپارچه کنی
مترادفها
یکدست کردن، متحد کردن، متحد ساختن، یکسان کردن، هماهنگ کردن
متضادها
از هم پاشیدن، جدا کردن، پراکنده کردن
فرهنگستان زبان و ادب
{en bloc} [باستان شناسی] جابه جا کردن گورها و دیگر آثار باستانی که در آن تمام بقایا و بسترۀ اطراف را یکپارچه برمی دارند و به آزمایشگاه یا موزه منتقل می کنند