گسنده
مترادفها
شکسته، پاره، جدا، منقطع، گسیخته
متضادها
پیوسته، متصل، سالم
لغت نامه دهخدا
گسنده. [ گ ُ س َ دَ / دِ ] ( اِ ) خواهش و آرزو. || اشتهاء. || مغز درخت. ( ناظم الاطباء ).
شکسته، پاره، جدا، منقطع، گسیخته
پیوسته، متصل، سالم
گسنده. [ گ ُ س َ دَ / دِ ] ( اِ ) خواهش و آرزو. || اشتهاء. || مغز درخت. ( ناظم الاطباء ).