کشمکشان
مترادفها
دشوار، سخت، پرمشقت، طاقتفرسا، پرماجرا
متضادها
کوتاه، محدود
لغت نامه دهخدا
کشمکشان. [ ک َم َ ک َ ] ( اِ مرکب ) کش مکش. تعارض. جدال:
پیر میخانه نمی داد بما دختر رز
بر در میکده خوش کشمکشانی کردیم.ظهیرای نهاوندی ( از آنندراج ).
دشوار، سخت، پرمشقت، طاقتفرسا، پرماجرا
کوتاه، محدود
کشمکشان. [ ک َم َ ک َ ] ( اِ مرکب ) کش مکش. تعارض. جدال:
پیر میخانه نمی داد بما دختر رز
بر در میکده خوش کشمکشانی کردیم.ظهیرای نهاوندی ( از آنندراج ).