لغت نامه دهخدا
کاچک. [ چ َ ] ( اِ ) تارک سر را گویند که فرق سر و میان سر باشد. ( برهان ):
زخم خوردن بکاچک اندر رزم
خوشتر از طعنه عدو صدبار.عزیز مشتملی ( فرهنگ نظام ). || ( اِ مصغر ) مصغر کاچه که زنخ باشد. ( آنندراج ):
کاچک و ریشک و ثناخوانی
کبرک و عجبک و سخندانی.سنائی ( از جهانگیری ).