کارندگی
لغت نامه دهخدا
کارندگی. [ رَ دَ / دِ ] ( حامص ) عمل کارنده.
فرهنگ فارسی
عمل کارنده
( اسم ) ۱ - کار کننده عمل کننده. ۲ - کشت کننده زارع فلاح جمع: کار ندگان: [ ز تخم پراکنده و زمزد و رنج ببخشید کار ندگان را ز گنج ].
کارندگی. [ رَ دَ / دِ ] ( حامص ) عمل کارنده.
عمل کارنده
( اسم ) ۱ - کار کننده عمل کننده. ۲ - کشت کننده زارع فلاح جمع: کار ندگان: [ ز تخم پراکنده و زمزد و رنج ببخشید کار ندگان را ز گنج ].