پژمریدگی

مترادف‌ها

خشکیدگی، پژلی، زوال

متضادها

شکوفایی، تازگی، رونق

لغت نامه دهخدا

پژمریدگی. [ پ َ م ُ دَ /دِ ] ( حامص ) پژمرده شدگی. حالت آنچه پژمرده باشد.

جمله سازی با پژمریدگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 پژمریدگی گل‌های توی گلدان نشان از این داشت که صاحب خانه مدت زیادی است که فراموش کرده به آن‌ها آب بدهد و مراقب رسیدنشان باشد.

💡 او در نگاه خود نوعی پژمریدگی عمیق را نشان می‌داد که گویی سال‌ها از شادی و لبخند زدن در محیط‌های شلوغ و پر از هیجان دور مانده بود.

💡 با وجود تلاش‌های بسیار زیاد برای حفظ تازگی پوست، پژمریدگی ناشی از پیری و عوامل محیطی باز هم به وضوح در چهره‌ی پیرزن دیده می‌شد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران