پرنورد
مترادفها
بسیار سفرکننده، پرگردنده
لغت نامه دهخدا
پرنورد. [ پ ُن َ وَ ] ( ص مرکب ) پرچین و پرشکنج. پرآژنگ. پرشکن.
فرهنگ عمید
پرچین، پرشکن.
فرهنگ فارسی
( صفت ) پر چین پر آژنگ پر شکن.
بسیار سفرکننده، پرگردنده
پرنورد. [ پ ُن َ وَ ] ( ص مرکب ) پرچین و پرشکنج. پرآژنگ. پرشکن.
پرچین، پرشکن.
( صفت ) پر چین پر آژنگ پر شکن.