ورداشتن

لغت نامه دهخدا

ورداشتن. [ وَ ت َ ] ( مص مرکب ) در تداول، برداشتن. ( ناظم الاطباء ): زنبیل را وردار بگذار آن گوشه. ( فرهنگ فارسی معین ). || ورداشتن جامه؛ قناس داشتن آن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). || افراشتن. ( ناظم الاطباء ). بلند نمودن. ( از ناظم الاطباء ). || تحمل کردن. تاب آوردن. ( فرهنگ فارسی معین ): من چشمم ورنمیدارد که کسی را گرسنه و تشنه ببینم. ( از فرهنگ فارسی معین از فرهنگ عامیانه جمال زاده ). || فروبردن چیزی در مقعد یا فرج.
- شاف ورداشتن؛ شاف گذاشتن.
- || مفعول شدن از عمل مباشرت با جنس مخالف یا هم جنس. ( فرهنگ فارسی معین از فرهنگ عامیانه جمال زاده ).

فرهنگ معین

(وَ. تَ ) (مص م. ) ۱ - برداشتن. ۲ - تحمل کردن. ۳ - فرو بردن چیزی در مقعد یا فرج.

ویکی واژه

برداشتن.
تحمل کردن.
فرو بردن چیزی در مقعد یا فر

جمله سازی با ورداشتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 او تصمیم گرفت تمام مسئولیت‌های سنگین و دشوار خانوادگی را به تن خود ورداشت و از این پس تمام مشکلات زندگی را به تنهایی با قدرت مدیریت کند.

💡 بسیاری از مردم در آن منطقه عادت داشتند برای جابه‌جایی محصولات کشاورزی خود، سبدهای بزرگ و سنگینی را از روی زمین به روی دوش خود ورداشتند و به خانه ببرند.

💡 او با دقت تمام، تمام یادگاری‌های ارزشمند و قدیمی خود را از صندوقچه کوچک برداشته و به درون کیف مخصوص خود ورداشت تا در سفر از آن‌ها محافظت کند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران