واکوشیدن
مترادفها
تلاش کردن، کوشیدن، کوشش کردن
متضادها
سستی، تنبلی، کوتاهی
لغت نامه دهخدا
واکوشیدن. [ دَ ] ( مص مرکب ) تعالج. مروسیدن. معالجت. مساجات. مساجاة. ( یادداشت مؤلف ).
- با کسی یا چیزی واکوشیدن؛ ممارست. مزاوله. معالجه. ( یادداشت مؤلف ): منازعه و نزاع؛ با کسی در چیزی واکوشیدن. احتکاک؛ با کسی واکوشیدن. ( زوزنی ).