مقلوع

لغت نامه دهخدا

مقلوع. [ م َ ] ( ع ص ) امیر معزول. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). معزول و از کار خارج شده. || ازبیخ برکنده شده و از جای خود برداشته شده. ( ناظم الاطباء ). منتزع. ( اقرب الموارد ). || فرس مقلوع؛ اسب که بر پشتش دایره قالع باشد. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || گرفتار بیماری قلاع. ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ معین

(مَ ) [ ع. ] (اِمف. ) از بیخ برکنده شده.

فرهنگ عمید

۱. از بیخ کنده شده، از جا برداشته شده.
۲. معزول و برکنار شده از کار.

ویکی واژه

از بیخ برکنده شده.