مشاغب
مترادفها
آشوبگر، مخل نظم، دردسرآفرین
متضادها
آرام، مطیع، منظم
لغت نامه دهخدا
مشاغب. [ م َ غ ِ ] ( ع اِ ) فتنه ها: هو ذومشاغب؛ او صاحب فتنه هاست. ( ناظم الاطباء ).
مشاغب. [ م ُ غ ِ ] ( ع ص ) مرد فتنه انگیز. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) ( از محیط المحیط ). فتنه انگیز. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
مرد فتنه انگیز
جمله سازی با مشاغب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 دانشآموز مشاغبی که مدام در کلاس صحبت میکرد و تمرکز سایر دانشآموزان را به هم میزد، در نهایت توسط مدیر مدرسه مورد بازخواست جدی قرار گرفت.
💡 پلیس پس از بررسیهای طولانی توانست فرد مشاغبی را که در میادین عمومی باعث ایجاد آشوب و ناامنی میشد، به سرعت دستگیر و بازداشت کند.
💡 حضور یک فرد مشاغب در جلسات رسمی میتواند روند تصمیمگیری را مختل کرده و باعث شود که اعضای هیئت مدیره با دشواری بیشتری با هم بحث کنند.