مخموم
لغت نامه دهخدا
مخموم. [ م َ ] ( ع ص ) پاک دل از کینه و حسد. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) ( از ناظم الاطباء ). مخموم القلب؛ پاک که در او غل و حسد نباشد. ( دهار چ بنیاد فرهنگ ). || روفته شده. || حبس شده در قفس ماکیان. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
فرهنگ فارسی
پاک دل از کینه و حسد
جمله سازی با مخموم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 مرد مسن پس از گذشت چندین ساعت از آن مهمانی پر سروصدا، با حالتی مخموم و گیج در گوشهای از سالن نشسته بود و به هیچکس توجهی نداشت.
💡 او که از شدت خستگی و بیخوابی طولانی، حالتی شبیه به فرد مخموم پیدا کرده بود، به سختی توانایی تمرکز بر روی صحبتهای مدیر شرکت را داشت.
💡 بوی تند و غلیظ مواد شیمیایی در فضای کارخانه باعث شده بود که کارگران احساسی مشابه با حالتی مخموم و بیحالی شدید را در خود احساس کنند.