محجوف
مترادفها
توخالی، حفر شده
متضادها
پر، توپر
لغت نامه دهخدا
محجوف. [ م َ ] ( ع ص ) مبتلا به درد بن فک اسفل. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ).
جمله سازی با محجوف
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 در معماری سنتی، برخی از پنجرهها به صورت محجوف طراحی میشوند تا هم نور وارد شود و هم حریم خصوصی ساکنان حفظ گردد.
💡 برخورد پرتوهای خورشید به دلیل وجود یک دیوار محجوف در مقابل پنجره، باعث شد که اتاق در طول روز بسیار تاریک بماند.
💡 دید مستقیم به این منطقه به دلیل وجود تپههای محجوف و پوشش گیاهی بسیار انبوه، برای تمامی مسافران و گردشگران بسیار دشوار است.