متماس
مترادفها
پیوسته، متصل، متحد، یکپارچه
متضادها
گسسته، جدا، منقطع
لغت نامه دهخدا
متماس. [ م ُ ت َ ماس س ] ( ع ص )پیوسته و متصل. ( ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ جانسون ).
فرهنگ معین
(مُ تَ ) [ ع. ] (اِفا. ) یکدیگر را مس کننده، به هم پیوندنده.
جمله سازی با متماس
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 با وجود تمامی فشارهای اقتصادی، این گروه از تجار توانستند با حفظ یک تصمیم متماس، در برابر تغییرات ناگهانی بازار و بحرانهای جهانی مقاومت کنند.
💡 ساختار این بنای قدیمی بسیار متماس و مستحکم است، به طوری که حتی پس از گذشت چندین قرن، هنوز هم پایداری خود را حفظ کرده است.
💡 اعضای گروه موسیقی برای اجرای موفقیتآمیز کنسرت، باید تلاش کنند تا با تمرینهای مداوم، یک اجرای متماس و هماهنگ که شنوندگان را مجذوب کند ارائه دهند.