لغت نامه دهخدا
لوق. [ ل َ ] ( ع مص ) نرم گردانیدن طعام به روغن. || بر چشم کسی زدن. || نیکو ساختن سیاهی دوات را. || قرار نگرفتن کسی در جائی. ( منتهی الارب ).
لوق. [ ل َ وَ ] ( ع مص ) گول گردیدن. ( منتهی الارب ).
لوق. [ ل َ ] ( ع مص ) نرم گردانیدن طعام به روغن. || بر چشم کسی زدن. || نیکو ساختن سیاهی دوات را. || قرار نگرفتن کسی در جائی. ( منتهی الارب ).
لوق. [ ل َ وَ ] ( ع مص ) گول گردیدن. ( منتهی الارب ).
گول گردیدن