قصه قوم صالح
خداوند پیامبر صالح را به سوی قوم ثمود فرستاد؛ قومی از عربهای قدیم که در منطقهای به نام «الحِجر» در شمالغرب شبهجزیره عربستان (یا شرق اردن) زندگی میکردند. آنها بعد از قوم عاد میزیستند و خانههایشان را در دل کوهها و صخرهها میساختند. صالح به آنها گفت: «ای قوم من! خدا را پرستش کنید، زیرا جز او معبودی نیست.» (اعراف: ۷۳) او مردم را به پرستش خالص خدا، دوری از بتپرستی و شکر نعمتهای الهی دعوت کرد.
قوم ثمود از نعمتهای فراوانی برخوردار بودند؛ زمین حاصلخیز، خانههایی امن در دل کوه، و آب و باغهای سرسبز داشتند. اما هنگامی که صالح به فرمان خدا معجزهای به نام «ناقه خدا» برایشان آورد، شتری که از دل صخره بیرون آمد تا نشانهای از راستی پیام او باشد، با وجود دیدن این معجزه، ایمان نیاوردند. برای نوشیدن آب نیز قانونی گذاشته شد: یک روز نَاقه مینوشید و روز بعد مردم. با این حال، گروهی نافرمانی کردند و آن نَاقه را کشتند و فرمان خدا را شکستند.
پس از این کار و ادامه سرکشی و انکار، خداوند عذابی سخت بر آنان نازل کرد؛ زمین به شدت لرزید و همگی در خانههایشان نابود شدند. اما صالح و مؤمنانی که با او بودند نجات یافتند. این ماجرا در قرآن آمده تا یادآور شود که داشتن نعمت و قدرت، مانع عذاب الهی نیست؛ مگر آنکه انسان فرمان خدا را بپذیرد و در برابر حق تسلیم شود.
مترادفها
داستان قوم صالح
دانشنامه اسلامی
[ویکی فقه] قصه قوم صالح علیه السلام، سرگذشت قرآنی قوم صالح پیامبر علیه السّلام و عاقبت شوم آن ها را می گویند.
قرآن کریم از قوم صالح علیه السّلام با عنوان « ثمود » و « اصحاب الحجر » یاد کرده است. ثمود یکی از قبایل عرب ماقبل تاریخ بود که در محلی به نام « وادی القری » بین حجاز و شام سکونت داشتند. آن ها از اقوام وحشی عرب و مطیع دولت آشور بودند و نام قبیله آنان در کتیبه سارگن دوم پادشاه آشور که ۷۱۵ سال پیش از میلاد می زیسته، مذکور است.« حجر » نیز نام شهری است که در مسیر کاروان مدینه و شام قرار داشته و یکی از شهرهای تجاری عربستان بوده و تا جایی اهمیت داشته که بطلمیوس از آن به عنوان شهری تجاری نام برده است. وجوه دیگری نیز برای وجه تسمیه «اصحاب الحجر» به این نام، ذکر شده است.
در قرآن
قرآن داستان قوم صالح علیه السّلام را به اختصار بیان کرده است. از مجموع آیات قرآن برمی آید آن ها مردمانی متمدن بودند و برای سکونت خود قصرها می ساختند و از کوه ها با مهارت خاصی خانه می تراشیدند و -بنا بر روایات- عمرهای طولانی و آسایش تام و تمامی داشتند و نیز مردمانی مغرور و بت پرست بودند. حضرت صالح علیه السّلام آن ها را به خداپرستی و ترک بت پرستی دعوت کرد؛ اما آن ها گردن کشی کرده، از وی خواستند اگر واقعا اعمالشان سزاوار عذاب است نشان و آیتی را به آن ها بنمایاند.حضرت صالح علیه السّلام به گونه ای اعجازآمیز شتری را ظاهر کرد و فرمود: «ای مردم! این شتر خدا است که شما را در آن نشانه و معجزه ای است؛ او را به حال خود رها کنید تا در زمین خدا بچرد و گیاه و علف بخورد و آسیبی به او نرسانید که عذاب زودرس شما را فراخواهد گرفت»؛ اما قومش علی رغم هشدارهای وی، آن شتر را پی کردند و کشتند، و از این بالاتر، تصمیم گرفتند حضرت صالح علیه السّلام و خاندانش را شبانه بکشند.آن بزرگوار به آن ها هشدار داد یا تا سه روز دیگر توبه کنند یا منتظر عذاب الهی باشند؛ اما طغیانگری آنان مانع توبه آن ها شد و سرانجام صاعقه آسمانی فرود آمد و آنان را نابود کرد؛ مگر صالح علیه السّلام و گروه معدودی که به وی ایمان آورده بودند.
عناوین مرتبط
قصه حضرت صالح علیه السّلام.