فریض
لغت نامه دهخدا
فریض. [ ف َ ] ( ع ص ) قدیم. || دانای علم فرائض. || سهیم فریض؛ تیر سوفارکرده.( منتهی الارب ). سهم فریض؛ ای مفروضة فوقه. ( اقرب الموارد ). || قوس فریض کذلک. ( منتهی الارب ).
فرهنگ فارسی
قدیم. یا دانای علم فرائض
جمله سازی با فریض
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 انجام دادن وظایف اخلاقی و دینی که بر عهده هر انسان است، امری فریض و واجب تلقی میشود که نباید به هیچ وجه از آن چشمپوشی کرد.
💡 در متون حقوقی قدیمی، رعایت قوانین بسیار فریض دانسته شده و بر لزوم اطاعت کامل از حاکم برای حفظ نظم جامعه تأکید شده است.
💡 هر فردی که در موقعیت مدیریت قرار میگیرد، مسئولیتهای فریض و سنگینی بر دوش دارد که نیازمند دقت و توجه بسیار فراوان و هوشیاری است.