فروچیدن

مترادف‌ها

غرق شدن، فرو رفتن، فرو ریختن

متضادها

بالا آمدن، پدیدار شدن

لغت نامه دهخدا

فروچیدن. [ ف ُ دَ ] ( مص مرکب ) بر زمین چیدن و به ترتیب در جای خود قرار دادن. ( یادداشت بخط مؤلف ):
پس عرصه بیفکند و فروچیدش مهره
هر زخم که او میزد بس کارگر آمد.سوزنی.رجوع به چیدن شود.

فرهنگ عمید

۱. چیدن، برچیدن.
۲. ترتیب دادن، ساز دادن.

فرهنگ فارسی

چیدن

جمله سازی با فروچیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 کشتی بزرگ و عظیم در میان امواج خروشان اقیانوس آرام به سرعت شروع به فروچیدن کرد و خدمه آن نتوانستند به موقع خود را نجات دهند.

💡 به دلیل بارندگی‌های شدید و مداوم، بخشی از جاده اصلی در اثر ریزش خاک به درون گودال عمیقی شروع به فروچیدن کرد و مسدود شد.

💡 ساختمان قدیمی که در اثر زلزله آسیب دیده بود، به تدریج در زمین شروع به فروچیدن کرد و باعث تخریب خانه‌های مجاور خود شد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران