فرو گسلیدن
مترادفها
شکافتن، ترک خوردن
لغت نامه دهخدا
فروگسلیدن. [ ف ُ گ ُ س َ دَ ] ( مص مرکب ) فروگسلانیدن. بریدن. جدا کردن. || فروگسستن. از هم جدا شدن. از هم پاشیدن:
جان ترنجیده و شکسته دلم
گویی از غم همی فروگسلم.رودکی.رجوع به فروگسستن و گسلیدن شود.
فرهنگ فارسی
بریدن. جدا کردن
جمله سازی با فرو گسلیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 زمینشناسان هشدار دادند که با افزایش شدت زلزلهها، احتمال فرو گسلیدن لایههای زیرین خاک و ایجاد گودالهای بزرگ در این منطقه بسیار زیاد و نگرانکننده است.
💡 با بارشهای سنگین و مداوم در هفتههای اخیر، بخشی از دامنه کوه شروع به فرو گسلیدن کرد که باعث ایجاد خطر جدی برای روستاییان ساکن در پاییندست شد.
💡 فرآیند فرو گسلیدن زمین در برخی مناطق ساحلی به دلیل استخراج بیش از حد آبهای زیرزمینی، میتواند باعث تغییر شکل ساختار خاک و آسیب به ساختمانها شود.