فراچیدن
مترادفها
فروپاشی، فرو ریختن، از هم پاشیدن، ریزش
متضادها
استقرار، پایداری، بنا شدن، برپا شدن
لغت نامه دهخدا
فراچیدن. [ ف َ دَ ] ( مص مرکب ) جمع کردن. پس کشیدن. فرا خود چیدن. رجوع به فرا خود چیدن شود.
فرهنگ معین
(فَ. دَ ) (مص م. ) برچیدن، جمع کردن.
فرهنگ عمید
چیدن، برچیدن، جمع کردن.
ویکی واژه
برچیدن، جمع کردن.