غشیان

مترادف‌ها

سرگیجه، گیجی، تهوع

لغت نامه دهخدا

غشیان. [ غ ِش ْ ] ( ع مص ) آمدن نزد کسی. اتیان. ( از قطر المحیط ) ( المنجد ). || غشیان زنی؛ گائیدن و به مجامعت فروگرفتن او را. ( از منتهی الارب ). جماع کردن. ( غیاث اللغات ). کنایه از جماع است چنانکه غشیان به معنی آمدن نیز خود کنایه است. ( از قطر المحیط ).
غشیان. [ غ َ ش َ ] ( ع مص ) غشیان با تازیانه؛ زدن با آن. ( از اقرب الموارد ). به تازیانه زدن کسی را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || غشیان به کسی؛ آمدن نزدیک وی. ( از منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). یا از فوق آمدن کسی را. ( منتهی الارب ). آمدن ( مصادر زوزنی ). || غشیان با زن؛ مجامعت کردن. ( دهار ) ( مصادر زوزنی ). جماع کردن با زن. ( از قطر المحیط ) || بیهوش شدن. ( غیاث اللغات ). بیهوشی. بیخودی. غَشْی ْ. رجوع به غَشْی ْ شود.

فرهنگ فارسی

غشیان با تازیانه زدن با آن بتازیانه زدن کسی را

جمله سازی با غشیان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 بیمار پس از مصرف آن داروهای سنگین و جدید، دچار حالت غشیان شدید و بی‌حالی گردید که باعث شد مدتی در تخت استراحت کند.

💡 بسیاری از زنان باردار در ماه‌های اول دوران بارداری خود با مشکل غشیان و تهوع صبحگاهی دست و پنجه نرم می‌کنند که بسیار خسته‌کننده است.

💡 بوی بسیار تند و زننده مواد شیمیایی در محیط کار باعث شد که تمام کارگران دچار غشیان و احساس ناخوشی مکرر در طول روز شوند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران