لغت نامه دهخدا
سرمج. [ س َ م َ ] ( اِ ) سرمک. معرب آن سرمق است. ( حاشیه برهان قاطع چ معین ). دوایی است که آن را اسفناج رومی گویند و آن بستانی و صحرایی هر دو میباشد. صحرایی آن را بگیرند و بجوشانند آب آن را زنی که مشیمه در شکمش مانده باشد بخورد در ساعت بیفتد و آن را عربان سرمق گویند که بجای جیم قاف باشد. ( برهان ) ( آنندراج ).