سر برافراختن

مترادف‌ها

بلند شدن، بالا آمدن، برخاستن، سر بلند کردن

متضادها

سر پایین انداختن، خوار شدن

لغت نامه دهخدا

سر برافراختن.[ س َ ب َ اَ ت َ ] ( مص مرکب ) طغیان کردن:
چو جایی ز دشمن بپرداختی
دگر بدکنش سر برافراختی.فردوسی. || افتخار کردن. مباهات نمودن:
به خون ریختن سر برافراخته ست
بسی را بناحق سر انداخته ست.نظامی.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران